حسين دهباشي، مستندساز ایرانی كه پس از 2 ماه بازداشت در زندانهاي آمريكا به ايران بازگشت در اولین گفتگوی رسانه ای خود با هفته نامه مثلث به صحبت نشست اما این گفتوگو به دلیل توقف انتشار مثلث منتشر نشد. این مصاحبه ار خیلی جهات برایم جالب بود. خصوصا به خاطر شخصیت حسین دهباشی و حرف هایش. البته به خاطر محدودیت صفحات مثلث بخش هایی از این مصاحبه حذف شد. به خاطر همین متن کامل مصاحبه را در اینجا می گذارم تا استفاده کنید. به نظر خودم که مصاحبه خوبی بود!
* شما را بیشتر بهعنوان یک مستندساز میشناسند. اما قبل از اینکه به مستندسازی روی بیاورید روزنامهنگار بودید و کارهای اجرایی هم ميکردید. چه طور شد که به مستندسازی روی آوردید؟
- صرف نظر از کارهای اجرایی که در جاهای مختلف مانند آموزش و پرورش، وزارت علوم و حوزههای دیگر داشتم فکر ميکنم که در واقع مستندسازی گونهای از روزنامهنگاري است و حوزهای است که چه بهلحاظ امکاناتی که در اختیار خود قرار ميدهد و چه بهلحاظ فرصتی که برای نوع کارکردن پیش ميآید، در واقع ادامه کار روزنامهنگاری است که من پیش از این انجام ميدادم. البته کار روزنامهنگاری که من انجام ميدادم پژوهشی بود اما خبری نبود. در واقع مجلهنگاری ميکردم و بیشتر در حوزه مسائل رسانه و نقد مسائل بینالمللی بود. ادامه این کارها هم طبیعتا به کارهای مستند و تلویزیونی بسیار نزدیک بود.
* البته تحصیلات آکادمیک شما غیر از رسانه است و فقط دورههایی خارج از دانشگاه گذراندهاید که شاید خیلی هم تخصصی نبوده.
- مثل اغلب روزنامهنگارها، اما روزنامهنگاری کاری بسیار تخصصی است.
* منظورم کار تخصصی مرتبط با رشته خودتان است.
- من متعلق به نسلی هستم که به دغدغههای خود اهمیت بیشتری ميدهد تا به رشته تحصیلیاش. هرچند پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، حوزههای مطالعاتیام به حوزه رسانه نزدیکتر بود. در دوره ما پزشکها وزیرخارجه ميشدند و سیاسیون وزیر آموزش و پرورش. فکر ميکنم امروز هم همین طور باشد.
* در مورد مستندهایی که ساختهاید صحبت کنید. محتوا و مضمون مستندهای ساختهشده توسط شما چه بوده است؟
- من به لحاظ حوزه کار مستند، روایت فتحی هستم. کارخودم را از موسسه روایت فتح آغاز کردم و اگر چه دیگر در آن موسسه نیستم اما هدفم این است که کارم به موسسه روایت فتح تعلق بگیرد. اولین کاری که انجام دادم در حوزه افغانستان بود و بعد لبنان، چند مجموعه مفصل در لبنان و فلسطین کار شد که از سوی موسسه روایت فتح بود. در حوزه مستندسازی این افتخار را داشتم که با شخصی به نام شهید سیدابراهیم اصغرزاده کار کنم که یکی از بهترین مستندسازهای ایرانی بود. البته فکر ميکنم هنوز هم در تاریخ مستندسازی ایران جزو چهرههای برجسته هستند که کارهای من را تدوین ميکردند. در واقع معلم من هم بودند. مهارتهايي كه از ايشان آموختم بسيار برايم ارزشمند بود، چرا كه كارگرداني و تدوين در مستندسازي بسيار به هم نزديك هستند. مجموعه مفصل ديگري در حوزه غربشناسي به نام «سفري به شهر فرنگ» بود كه در حوزه اروپاي غربي انجام ميشد. مستندهاي ديگري هم در حوزه لبنان ساخته بودم از جمله «عطر سيب، شكوفه زيتون» و «سنگ و ستاره». بعد از مجموعهاي كه در اروپا كار كردم، به عنوان دستيار و خبرنگار در حوزههاي بحراني دنيا حضور داشتم. در كوزوو، لبنان، بوسني، چچن و افغانستان چنين فعاليتهايي داشتم. مستند بعدي من در حوزه عراق بود. ايامي كه عراق در جنگ اول خليج فارس شكست خورده بود اما هنوز به عراق حمله نكرده بودند و دولت اين كشور به كار خود ادامه ميداد. همانطور كه ميدانيد ميان جنگ اول و دوم خليجفارس چند سال فاصله وجود دارد. آن زمان تشخيص ما اين بود كه رژيم صدام سرانجام ساقط خواهد شد و بايد خودمان را براي شرايط آينده آماده كنيم. اين مقطع، زماني بود كه برخي فرماندهان عراقي به صدام خيانت كرده و با كمك آمريكاييها به لندن رفته بودند. اين گونه بود كه كنگره ملي عراق آنجا شكل گرفت. بهعلاوه بخشي از مخالفاني كه رژيم صدام با آنها مشكل داشت، آنها را همراهي ميكردند. مستندي ساخته شد به نام «عراق نگاهي از درون» كه از منظر كساني كه تا چندي پيش از آن در حكومت عراق حضور داشتند به مسائل اين كشور ميپرداخت. در واقع يك مستند پژوهشي بود كه در عين حال دو سال در ايران پخش نشد، آن هم به دليل اين تصور كه آمريكا به عراق حمله نخواهد كرد. البته بعد از ساقط شدن حكومت عراق اين مستند بارها از شبكههاي تلويزيوني پخش شد. در حوزههاي ديگر هم مستندهايي ساخته شد. يكي از اين حوزهها در جريان جنگ بالكان بود كه مستندي به نام «عدالت بدون مرز» در همين رابطه ساخته شد و به مساله جنگ بالكان و دادگاه بينالمللي لاهه ميپرداخت. مستند ديگري هم در خصوص سازمان ملل با عنوان «كاخ شيشهاي سياست» ساختم كه همين مستند مقدمهاي براي سفر من به آمريكا بود.
* يعني اولين سفر شما به آمريكا كه چند سال قبل از سفر اخير شما بود؟ ماجراي اين سفر چه بود؟
- بله، اين سفر چند ماه بعد از حادثه 11 سپتامبر بود. من از سوي دانشگاه پرينستون براي كار پژوهش و مستندسازي دعوت شده بودم، اما وقتي وارد فرودگاه دالاس در شهر واشنگتن شدم، به من گفتند كه ويزاي صادر شده تناسبي با كار خبرنگاري ندارد. به جاي اينكه ويزاي من را عوض كنند، من را به شكل تحقيرآميزي به انگلستان بازگرداندند. اين اقدام واكنش شديد دولت و رسانههاي ايراني را در پي داشت، تا جايي كه چند خبرنگار آمريكايي از ايران اخراج شدند. اين تجربه بسيار مهمي بود، چرا كه آن زمان همه به من ميگفتند اگر ميخواهي به آمريكا برگردي، خيلي حرف نزن، من فهميدم ما چوب اين را ميخوريم كه وقتي سرمان را مثل مظلوم پايين مياندازيم، طرف مقابلمان پرروتر ميشود. با اخراج خبرنگارهاي آمريكايي، دانشگاه پرينستون عذرخواهي كرد و وزارت خارجه آمريكا يك بار ديگر براي من ويزا صادر كرد. البته من ديگر به آمريكا نرفتم.
* بعد چه اتفاقي افتاد؟ چه طور شد كه بعد از سفر اول كه تجربه ناموفقي هم بود تصميم گرفتيد باز هم به آمريكا برويد؟
- سه سال بعد به منظور ساخت مستندي درباره سازمان ملل براي شبكه 4 سيما به آنجا رفتم. حدود دو ماه آنجا بودم و در ماههاي بعد باز هم براي كامل كردن كارهاي اين مستند، به آمريكا مراجعه كردم. البته به سوئيس هم رفتم، چرا كه مقر اروپايي سازمان ملل در سوئيس است. علت اينكه دوباره به آمريكا رفتم، اين بود كه اولا تحصيلاتم را در مقطع دكترا در رشته ديپلماسي عمومي ادامه بدهم. مساله ديگر همان ساختن مستند بود، اما من از طرف دولت ايران، كتابخانه ملي يا صداوسيما به آنجا نرفته بودم. هنگامي كه به آمريكا رفتم درخواست اقامت طولانيتري كردم كه به استناد مدارك و جوايزي كه داشتم با اين درخواست موافقت كردند. بعد از اينكه مستندهايي براي شبكههاي بينالمللي و دانشگاههاي آمريكا ساختم، مستندهايي براي شبكه پرستيوي تهيه كردم كه مهمترين آنها مستند «اسلام در آمريكا» بود.
* ماجراي مستند تاريخ شفاهي ايران چيست؟ فكر ميكنم يكي از مهمترين كارهاي شما همين مستند باشد.
- چند سال قبل از سفرم به آمريكا، پروژهاي بود به نام «تاريخ شفاهي ايران» كه من به برخي نهادها از جمله كتابخانه ملي پيشنهاد كرده بودم آن را انجام دهند. البته بايد بگويم كه پروژه تاريخ شفاهي ايران قبل از اين توسط سه جاي ديگر انجام شده بود؛ يكي توسط مركز مطالعات خاورميانه دانشگاههاروارد، ديگري بنياد مطالعات تاريخ ايران در واشنگتن و يكي هم توسط دانشگاه برلين كه چندان مهم و مشهور نيست و مورد توجه قرار نگرفت. تفاوت عمده پروژه ما با پروژههاي قبلي اين بود كه آنها صوتي بودند اما پروژه ما تصويري بود. از سوي ديگر پروژه ما از منظر نگاه خودمان بود اما آنها خيلي محدودتر بودند. همچنين اتكاي ما بر اين بود كه پروژههاي گذشته در سالهاي گذشته ساخته و متوقف شده بودند و حالا ما با اسناد تاريخي و سوالات جديدتري روبهرو بوديم. در هر صورت كار به اينجا رسيد كه اين پروژه غير از كتابخانه ملي حمايت نهادهاي ديگر را داشته باشد و نهايتا اين پروژه به من واگذار شد.
* محتواي اين پروژه چيست و اصولا به چه مسائلي ميپردازد؟
- موضوع پروژه تاريخ شفاهي ايران، بررسي دوره تاريخي پهلوي دوم از 28 مرداد 1332 تا چند ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي است. از جمله امتيازات اين پروژه اين است كه از منظر كساني ساخته شده كه خود يا صاحبمنصبان و تصميمسازان حكومت بودند، در حالي كه پروژههاي قبلي كه در خود ايران ساخته شده بودند از منظر انقلابيون بود. اين مستند از نگاه حكمرانان و در سطح وزرا، فرماندهان نظامي، روساي مجالس سنا و شوراي ملي، فرماندهان ساواك و اعضاي خاندان سلطنت ساخته ميشود.
* مشكلات شما در اجراي اين پروژه چه بوده است؟
- طبيعتا ابتدا كار كندتر پيش ميرفت، اين سوال وجود داشت كه يك طرف قضيه به ايران وصل بود و طرف ديگر براساس يك قرارداد رسمي كه سالها پيش منعقد شد، كتابخانه كنگره آمريكا بود. ما هنگام معرفي پروژه اين جنبه را هم برجسته ميكرديم كه يك نسخه كامل از اين مجموعه در اختيار كتابخانه كنگره قرار خواهد گرفت تا خيال افراد راحتتر باشد. به علاوه اينكه حمايت اسنادي كتابخانه كنگره را هم داشتيم. اين از آن جهت مهم بود كه آمريكاييها در دوره پهلوي دوم نقش بسيار مهمي در ايران داشتند و دسترسي ما به اين اسناد خيلي اهميت داشت. اگرچه در ابتدا كار بسيار كند پيش ميرفت اما به تدريج اعتمادها به ما جلب شد. خصوصا تشكيلات قبلي از جمله مركز مطالعات خاورميانه هاروارد و بنياد تاريخ ايران حاضر شدند اسناد خود را در اختيار ما بگذارند و ما را به جاهايي كه نياز بود معرفي كنند و در ازاي آن ما پژوهشهاي خود را در اختيار آنها قرار بدهيم. از اينجا بود كه كار آغاز شد. نخستين گفتوگوي ما با اردشير زاهدي، وزير خارجه دوره پهلوي، داماد شاه و سفير ايران در انگلستان و آمريكا انجام شد. پس با داريوش همايون، وزيراطلاعات و جهانگردي و مالك روزنامه آيندگان در سوئيس گفتوگو كرديم. پس از آن در آمريكا با سيدحسين نصر كه علاوه بر فعاليتهاي فرهنگي، چهرهاي سياسي و امنيتي بود و همچنين دكتر فرهنگمهر كه رئيس دانشگاه شيراز و نماينده اقليت زردشتيها در مجلس.
* با فرح ديبا هم صحبت كرديد؟
- قبلا با او صحبت كرده بوديم اما ضبط تصويري نشده بود. قرار بر اين بود كه ماه گذشته با فرح ديبا گفتوگو كنيم اما به علت دستگيري من اين گفتوگو انجام نشد. روش گفتوگو بعد از موافقت افراد بر اين بود كه ما پيشنهاد ميكرديم طرف گفتوگو را خودشان پيشنهاد كنند. ما از افراد تاريخ پژوه كه در دانشگاههاي ايران و آمريكا فعاليت ميكنند به عنوان مصاحبهكننده استفاده ميكنيم. ترجيح ميداديم هرجا كه ممكن است از فرد متخصص به عنوان مصاحبه كننده استفاده كنيم. فرضا در صحبت با امير عصار كه رئيس سازمان اوقاف و معاون نخستوزير در دوره پهلوي بود از دكتر منظور الاجداد، رئيس دپارتمان تاريخ دانشگاه تربيت مدرس براي مصاحبه دعوت كرديم، چرا كه ايشان متخصص حوزه روحانيت و مذهب بودند. در حوزه نظامي هم از متخصصان استفاده ميكرديم اما در برخي حوزهها يا متخصصي نبود يا خودم وارد ميشدم و با افراد گفتوگو ميكردم. مجموعه كار ما تا جايي پيش رفته است كه ما تاكنون با حدود 70 نفر از رجال صحبت كردهايم. با برخي مفصل گفتوگو كردهايم و با برخي مختصرتر، اينكه با برخي كوتاهتر و مختصرتر صحبت شد، به اين دليل نبوده كه اهميت كمتري داشتهاند بلكه به خاطر كهولت سن آنها بوده است. به عنوان مثال شجاع الدين شفا كه نطقنويس شاه و جزو چهرههاي مطرح دربار بود 97 سال سن داشت و بيشتر از دو ساعت نميتوانست صحبت كند. او چند روز بعد از گفتوگو با ما در پاريس فوت كرد. مجموعا چند صد ساعت گفتوگو انجام شد كه به تدريج به ايران منتقل كرديم. قسمت انتهايي آخرين بخش از گفتوگوهايي كه در جريان صحبت بود كه تقريبا 567 ساعت ميشد، در آمريكا باقي مانده بود و قرار شد به ايران منتقل شود كه با ماجراي دستگيري من مصادف شد. اين فيلمها را توقيف كردند و عودت داده نشد.
* يعني هنوز در مصادره آمريكاييهاست؟
- بله. بعيد هم هست كه برگردانند. بسياري از اموالي كه از خانه ما بردند هرگز پس ندادند. يعني اين اختيار را براي خودشان قائل هستند كه اموال ما را پس ندهند. اين كار از نظر من مصداق دزدي محسوب ميشود.
* آيا تاكنون در ميان كارهايي كه انجام دادهايد كاري هم به صورت سفارشي بود؟ پروژه اخير همانطور كه اشاره كرديد مورد علاقه خودتان بوده اما كارهايي كه در روايت فتح انجام داديد چطور؟
- تقريبا ميتوانم بگويم همهكارهايي كه تاكنون انجام دادهام مورد علاقهام بوده و هيچ كدام به اين شكل نبوده كه مجبور شده باشم آن را انجام دهم. كارهايي كه در حوزههاي روزنامهنگاري، مستندسازي و پژوهش انجام دادهام، كارهايي بودند كه به آنها اعتقاد داشتم. درخصوص پروژه تاريخ شفاهي ايران هم بايد يادآوري كنم كه حتي اگر من هم پيشنهاد نميدادم، مطالعات تاريخي در حوزه وظايف كتابخانه ملي ايران و كتابخانه كنگره است. اما من با علم به اينكه اين پروژه در حوزه وظايف آنهاست، پروپوزال خودم را به آنها ارائه كردم.
* از اتفاقاتي كه در آمريكا برايتان افتاد بگوييد. اصلا به چه جرمي بازداشت شديد، در دادگاه چه اتفاقي افتاد و چرا به ايران بازگشتيد؟
- مايلم عرض كنم اتفاقاتي كه در چند ماه گذشته براي من افتاد، اتفاقاتي نبود كه منحصر به «حسين دهباشي» باشد. اين اتفاقات براي جامعه ايراني مقيم آمريكا به صورت سيستماتيك و برنامهريزي شده، مدام در حال وقوعاند. اما شايد من به خاطر نوع كارم ارتباطات بيشتري با خبرنگاران و روزنامهنگاران دارم و اگر اتفاقي برايم بيفتد سريعتر منعكس ميشود. اين در همه جاي دنيا مرسوم است. در چهار سال گذشته، اينكه وسايلم در فرودگاههاي آمريكا بازرسي و موقتا توقيف شود وجود داشته و به تدريج افزايش هم يافته است. افبيآي به منزل من مراجعه كرد كه ابتدا به صورت داوطلبانه بود و سپس با حكم بازرسي صورت ميگرفت. گفتوگوهاي اوليه شامل مسائل بسيار كلي بود و طبعا من هم پاسخهاي كلي ميدادم. مصاحبههاي بعدي شكل بازجويي به خود گرفت و تخصصيتر شد. اين حلقه روز به روز تنگتر ميشد. حدود پنج ماه قبل از بازگشتم به ايران به من اطلاع دادند كه دولت مايل است درخواست اقامت طولاني من در آمريكا را بررسي كند. احساس كردم كه آرامآرام به اين جمعبندي رسيدهاند كه ما از آستانه تحمل دولتآمريكا خارج شدهايم. ترجيح ميدادم برگردم. البته به فكر برگشتن بودم، چراكه پروژه به جايي رسيده بود كه بايد در كتابهايش منتشر ميشد و من ترجيح ميدادم كه مدت طولاني در ايران باشم. يك روز چندين نفر از دو جاي مختلف يعني نيروي انتظامي اداره مهاجرت آمريكا و افبيآي با حكم جستوجو، خانه من مراجعه كردند. قانون آمريكا ميگويد كه علاوه بر حكم جستوجو، دو ضميمه ديگر بايد وجود داشته باشد. يكي اينكه براي چه ميگردند و ديگر اينكه دنبال چه ميگردند. اما هرگز اين ضمائم را به من نشان نداند و ما نميدانستيم كه براي چه خانه ما را ميگردند. باز هم تاكيد ميكنم كه اين اتفاقات براي همه ايرانيهاي مقيم آمريكا رخ ميدهد. سرانجام ماجرا به اينجا رسيد كه خانواده من آنجا را ترك كردند. من هم به خاطر پيگيري و پس گرفتن چيزهايي كه از خانه ما برده بودند آنجا ماندم. هم اسناد و مدارك و هم فيلمهاي پروژه تاريخ شفاهي، فيلمهايي كه براي آنها زحمت كشيده بوديم و ماهها طول ميكشيد تا يك گفتوگوي ساده را انجام دهيم ضمن اينكه چون تيم كاري براي انجام مصاحبهها حاضر ميشدند، هزينه زيادي هم صرف ميشد. در خلال اين ماجرا برنامههاي آكادميك در دانشگاههاي هاروارد، بوستون، شيكاگو و يك كنفرانس ايرانشناسي در دانشگاه كاليفرنيا پيش آمد كه باعث شد من چند هفته در محل زندگيام نباشم. روزي كه برگشتم در مقابل خانه دستگير شدم. به من گفتند يكي از مداركي كه 4 سال پيش ارائه كرديد، جعلي است. اشاره آنها به نامهاي بود كه معاون سازمان ملل نوشته و تاييد كرده بود كه من مستندساز هستم و قرار است مستندي درباره سازمان ملل بسازم. البته هرگز تاييد نشد كه نامهاي كه به من داده بودند جعلي است. تنها نكتهاي كه معاون سازمان ملل گفت اين بود كه من يادم نميآيد چنين نامهاي داده باشم اما جعلي بودن آن را تاييد نكرد. دبيرخانه سازمان ملل هم نگفت كه نامه ثبت نشده است. جالب اينجا بود كه به جاي اينكه مرا به زندان اداره مهاجرت منتقل كنند به زندان افبيآي در بالتيمور از ايالت مريلند فرستادند. آن زندان، زندان سوپرمكس بود كه محل نگهداري مجرمان و متهمان بسيار خاص است. قبل از دادگاه افراد را به آنجا ميفرستند. در اين زندان افراد از حقوق و امكانات اوليه ديگر زندانها هم بيبهره بودند. به عنوان مثال كولر در آنجا وجود نداشت درحالي كه گرمترين تابستان صدسال اخير خود را پشتسر ميگذاشت، ضمن اينكه رطوبت بسيار شديد و وضعيت بهداشتي بسيار نامناسبي نسبت به ديگر زندانهاي آمريكا داشت. دسترسي به امكانات ارتباطي بسيار محدودتر بود و مرحله بازجويي ادامه داشت درحالي كه قانونا هنگامي كه فرد متهم شده است بازجويي نبايد ادامه پيدا كند. بازجوييها هم ارتباطي با نامه و ادعاي جعلي بودن آن نداشت، بلكه در حوزهاي بود كه آنها احساس ميكردند من به عنوان يك ايراني، آدمهاي زيادي را به اقتضاي شغلم ميشناسم و بايد اين اطلاعات را در اختيار آنها بگذارم. اينها شامل چند سر فصل بود.
اول اينكه دولت آمريكا مايل به مصادره اموال بنياد علوي است. اين بنياد ميراثدار بنياد پهلوي است كه قبل از انقلاب شامل اموال خانواده سلطنتي در آمريكا بوده و با عنوان موسسه غيرانتفاعي فعاليت ميكند و براساس قوانين آمريكا نبايد اموالش از اين كشور خارج شود. طبق قرارداد الجزاير طرفين توافق كردند كه اين اموال از خانواده سلطنتي به دولت ايران برسد، مشروط بر اينكه پولي به ايران نرود. در واقع اين اموال بايد براي كارهاي فرهنگي در آمريكا هزينه شود. مهمترين داراييها يك آسمانخراش چند ميليارد دلاري در نيويورك و يك مجموعه چند صد ميليون دلاري بود كه در زمين بزرگي در ايالات مريلند در نزديكي واشنگتن ساخته شده بود. دولت آمريكا مدعي بود كه برخلاف قوانين تحريمها اين بنياد با ايران ارتباط مالي دارد و قصد مصادره آن را داشت. چون من هم با اين بنياد مثل بسياري جاهاي ديگر رابطه داشتم ميخواستند از من اطلاعاتي بگيرند كه ارتباط مالي اين بنياد با ايران را برقرار ميكند. مورد ديگر تكنگاري در مورد كساني بود كه ميدانستند من با آنها رابطه دارم. من در سه سفر رئيس جمهور به عنوان فيلمساز محلي در هيات بودم. فيلمهايي كه تهيه شده بود را در اختيار هيات ايراني قرار دادم كه مستند دانشگاه كلمبيا از درون همين فيلمها ساخته شد.
* البته اين مستند را آقاي طالبزاده ساختند.
- آقاي طالبزاده در آن سفر نبود. ايشان فقط فيلمها را تدوين كردند. يكي از كنجكاويهاي آنها همين بود كه تو چه رابطهاي به اين هيات داري كه در آن هستي؟ در مورد پروژه تاريخ شفاهي هم ميپرسيدند. مثلا ميخواستند بدانند وابستگان رژيم پهلوي كه من با آنها مصاحبه كرده بودم نسبت به آمريكا چه موضعي دارند. مورد ديگري كه باعث حساسيت آنها شده بود دسترسي ما به اسناد نيروي هوايي و نيروي دريايي شاهنشاهي ايران در قراردادها با آمريكا بود. بخشي از اين مدارك پرداخت رشوه را اثبات ميكرد، يعني دزدي آمريكاييها در قراردادهايي كه با ايران منعقد كرده بود را محرز ميكرد. يكي از مسائلي كه ما در مصاحبهها مطرح ميكرديم اين بود كه چرا ايران هواپيماي 14- اف را به 15- اف ترجيح داده بود. 14- اف قيمت مناسبتري دارد و براي محافظت از ناو به كار ميرود. تنها كشور در جهان كه از آمريكا هواپيماي14- اف خريده ايران است. يكي از مقامات سابق نيروي هوايي ايران اين اطلاعات را در اختيار ما گذاشته بود و ما با او مصاحبه هم كرديم. اما حرف ما اين بود كه اين اسناد بعد از 30 سال آزاد شده، ولي ما اين مدارك را از مراكز امنيتي شما كه نگرفتهايم بلكه مصاحبه شونده اين سند را به ما داده است. در پاسخ به اين استدلال ما ميگفتند كه اگر هم آن شخص اين اطلاعات را به شما داده باشد، نميتوانيد از آن استفاده كنيد چرا كه يكي از موارد تحريم ايران، تحريم اطلاعاتي است و اين كار، تحريمها را نقض ميكند.
بعد از اين ماجراها، مشكلاتي براي من پيش آمد از جمله بيماري قلبي و كاهش وزن، اما بعد از اين ماجرا فرد اولي كه در دادگاه مهاجرت بود قرار شد به دادگاه برود. ميخواستند به دادگاه فدرال اينگونه وانمود كنند كه من به دولت آمريكا دروغ گفتهام. مجازات دروغ در آمريكا 10 سال زندان است در حالي كه اين تاويل نادرستي بود كه براساس ادعاي جعل نامه مطرح شده بود.
* چهطور شد كه شما تبرئه شديد؟
- سيستم حقوقي آمريكا بسيار پيچيده است. فرد ميتواند تبرئه شود يا مجرم باشد اما راه ديگري كه وجود دارد، اين است كه وكيل مدافع با دادستان توافق ميكند. يعني دو طرف از يكديگر شاكياند. دادستان ميگويد كه حكم ده ساله براي مجرم صادر شده. مجر0م بيايد و بگويد كه من گناهكارم تا در محكوميتش تخفيف قائل شويم – كه در 90 درصد موارد اين طور است و دادگاهي برگزار نميشود. براي من هم چنين اتفاقي افتاد. اما اين موضوع با شرايطي امكانپذير است. اول اينكه من از حقوق قانوني خود دست بردارم كه شامل مواردي ميشد. يكي اينكه من هرگز از دولت آمريكا نخواهم پرسيد اسناد و مداركي كه در جستوجوي اوليه وجود داشته و حتي از من بازجويي شده را نشانم بدهند – از جمله همين مدرك ادعايي. مورد ديگر اين بود كه من حق تقاضاي بازگشايي مجدد پرونده را از خودم سلب ميكنم. مساله بعدي اين بود كه هر اتفاقي در زندان افتاده هرگز به آن اعتراض نخواهم كرد. مورد ديگر هم اين بود كه از شكايتم از دولت آمريكا صرفنظر كنم. همچنين بايد از حق قانوني خود براي اقامت در آمريكا صرفنظر ميكردم اما اين به مفهوم ديپورت نبود، بلكه به اين معنا بود كه من ديگر ويزا ندارم و بايد ويزاي جديدي دريافت كنم. طرف مقابل هم ميآمد و بقيه مجازات را صرفنظر از اينكه فرد مجرم است يا نه، ناديده ميگرفت و ميگفت كه تاكنون هرچقدر محكوميت كشيده كافي است. به من اعلام كردند كه ويزايم تا چند روز آينده معتبر خواهد بود كه من هم با پرواز همان روز خاك آمريكا را ترك كردم.
* پيگيريهاي دولت و رسانههاي ايراني چگونه بود؟ وزارت امورخارجه، دفتر حفاظت منافع ايران در آمريكا و رسانههاي جمهوري اسلامي ايران براي آزادي چه تلاشهايي كردند؟
- من اينجا قصد دارم به دو نكته بسيار مهم اشاره كنم. اول اينكه من در اين مدت به رسانهها و مطبوعات دسترسي نداشتم و از موضوعي كه قصد دارم به آن اشاره كنم بيخبر بودم. در اين روزهايي كه تازه به ايران برگشته بودم متوجه بازتابهاي بازداشت خود در رسانههاي ايراني و آمريكايي شدم. بايد اينجا دلخوري جديام را از همكاران مطبوعاتيام در ايران ابراز كنم.
بعضي از اين دوستان در اين مساله معتقد بودند كه همكار رسانهاي ما در آمريكا بازداشت شده چون به لحاظ سياسي نگاه ديگري داشته و به ميرحسين موسوي راي داده، فردي جاعل است و از سوي پليس آمريكا بازداشت شده است. درحالي كه من هيچ گاه فعال سياسي نبودم و در هيچ تظاهراتي شركت نكردم. اما فرضا كه بودم، پليس امنيتي آمريكا همكار شما را بازداشت كرده بعد شما ميگوييد كه او جاعل است؟! درحالي كه هيچگاه چنين موضوعي اثبات نشده است. اين چه غيرت مطبوعاتي است كه ميگوييد يك نفر از جناح مقابل جاعل است؟ من تاكيد ميكنم كه اين نهايت بيغيرتي يك روزنامهنگار است كه وقتي همكارش گرفتار شده، بخواهد مچگيري سياسي كند.
نكته دوم اين است كه من نميدانم در اين يك سال و نيم اخير در ايران چه گذشته، اما نميدانم ما چه طور متوجه نميشويم كه خارج از ايران هيچ جناحي معنا ندارد و همه ايراني هستيم و بايد پشتسر هم قرار بگيريم.
مثالي بزنم. امروز 3 تبعه آمريكا در ايران زنداني هستند كه جرمشان عبور غيرقانوني از مرزهاي كشورمان است اما گويا اتهامات ديگري هم دارند. رد شدن غيرقانوني از مرزهاي آمريكا ولو به صورت غيرعمدي مجازاتي بين 3 تا 10 سال زندان دارد. دولت، رئيسجمهور و وزيرخارجه آمريكا خودشان را درگير اين پرونده كردهاند تا اين سه تبعه را آزاد كنند، در حالي كه اين جرم بسيار سنگيني در آمريكاست.
حال در ايران چه اتفاقي ميافتد؟ همكار مطبوعاتي ما كه چنين برخوردي با ما كرده و با مچگيري سياسي گفته كه گرايش اين شخص اين است كه به آقاي موسوي راي داده؛ در حالي كه من فعاليت سياسي نداشتم. وزارت خارجه ايران به رغم پيگيري كتابخانه ملي ايران كه يك نهاد دولتي است هرگز اين ماجرا را پيگيري نكرد، ولو اينكه يك نفر را به زندان بفرستد تا از من بپرسد مشكلي نداري؟!كساني كه در آن زندان بودند جانيان سطح بالا و مجرمهاي حرفهاي بسيار خطرناك بودند. اما همانها هم اگر خارجي بودند، از طرف دولتشان كسي ميآمد و جوياي احوالشان ميشد و قضيهاش را پيگيري ميكرد.
اما من كه به صورت استثنايي و به عنوان يك آدم فرهنگي به آنجا رفته بودم، بهرغم پيگيريهاي كتابخانه ملي، دفترحفاظت منافع كسي را براي پيگيري مشكلات من به زندان نفرستاد.
جالب اينجاست كه شناسنامه من توسط پليس امنيتي آمريكا ضبط شد. دوستان من به دفتر حفاظت منافع مراجعه كردند تا شناسنامه جديد برايم بگيرند اما با اين درخواست مخالفت كردند. استدلالشان هم اين بود كه ميگويند اين فرد نگاه سياسي ديگري دارد. درحالي كه يك برگ يا حتي يك جمله مبني بر اينكه من فعاليت سياسي داشتهام وجود ندارد.
يعني خدمات كنسولي را از يك شهروند ايراني دريغ كردند. من مشاور رئيس كتابخانه ملي بودم اما اين نهايت بيتدبيري دستگاه سياست خارجي ايران بود كه اين قضيه را پيگيري نكرد. البته كم لطفي دوستان خبرنگار به من به سودم بود چرا كه آمريكاييها متوجه شدند من رابطهاي با دولت ندارم و از اين رو چندان به من اهميت نميدهند.
دوستان صدا و سيمايي هم بهرغم اينكه به فرودگاه آمدند، در گفتوگويي كه با من كردند و از اخبار پخش شد، جملهاي را از من نقل كردند كه من هرگز آن را نگفتم و واقعيت ندارد. مجري خبر به نقل از من گفت كه دهباشي با پيگيريهاي جمهوري اسلامي آزاد شد. البته اي كاش چنين اتفاقي ميافتاد. نهايت افتخار براي من اين بود كه دولتم پيگيري ميكرد و من آزاد ميشدم. البته كل دولت در اين ماجرا بيتفاوت نبود، دستگاههاي ديگري به جز كتابخانه ملي هم پيگير حل مشكل من بودند اما در نهايت دستگاهي كه براي حل اين گونه مشكلات بايد وارد عمل شود، وزارت خارجه است. در پايان بايد بگويم كه ماجراي من درس عبرتي است تا چنين اتفاقاتي براي ايرانيان مقيم آمريكا رخ ندهد.
سلام
من اون مطلب را از روزنامه نقل کردم
و در مورد ایشون خدا داند
سابقه شخص دلیلی بر امروز او نیست اما برای شناخت بیشتر شخص میشه از سابقه کمک گرفت
_______________________
اللهم عجل لولیک الفرج