نمی دانم چه طور شد که این خاطره به یادم آمد. نه کتاب خاطرات دارم و نه می خواهم بنویسم. من حتی دفترچه خاطرات هم ندارم.
بهار هنوز تمام نشده بود. چند روز بیشتر با 13 سالگی فاصله نداشتم. با این که خیلی ها فکر می کردند من بچه ام، اما خودم نظر دیگری داشتم. نه این که چون مربوط به خودم بود این را بگویم؛ من حتی بعضی از بچه های کمتر از 10 سال را هم مرد می بینم. بگذریم…
سال 76 بود، درست چند روز بعد از انتخابات دوم خرداد. با این که خیلی ها در مدرسه، فامیل و دیگر اطرافیان از خاتمی حمایت می کردند، اما خوب یادم هست که وقتی نتایج آرا اعلام می شد، واقعا ناراحت بودم؛ تا جایی که وقتی از مدرسه به خانه برگشتم به شدت گریه کردم.